چهره خدا

 

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می‌کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشنپسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...

به من می‌گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می‌ره!!!!!!


منبع:سایت چشمان بیدار

گنجشک

 

گنجشك به خدا گفت : لانه كوچكي داشتم  که باشدپناهگاه

 خستگي ام.. سرپناه بي كسي ام بود اما بادان را

 از من گرفت!! كجاي دنياي تو را گرفته  بودم..خدا گفت:

 ماري در راه لانه ات بود .. تو خواب بودي باد را فرستادم

 تا خانه

ات را واژگون كند .. آن گاه تو از كمين مار پر

 گشودي!....چه بسيار بلاها كه از تو به

 دور كردم و تو نادانسته به دشمني ام برخاستی

 

درهای بهشت و جهنم

 

راهبي کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود.

ناگهان تمرکزش با صداي گوش خراش يک سامورايي به هم خورد:

 پيرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.

راهب به سامورايي نگاهي کرد و لبخند زد. سامورايي از اينکه راهب

بي توجه به شمشيرش فقط به او لبخند ميزند، برآشفته شد،شمشيرش

 را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامي گفت: خشم تو نشانه ي

جهنم است .سامورايي با اين حرف آرام شد، نگاهي به چهره راهب انداخت

 و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت: اين هم نشانه‌ي بهشت.

 

شیطان

 

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار

 خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.

 او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل

 شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي

 و ديگر شرارت‌ها بود.

ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد،

بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة

من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله

 مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط

 موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم،

مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل

اين قدر كهنه است...